سرگذشت

انتخاب بر اساس رشته

فاطمه طوبایی، مدال طلای المپیاد ادبی 1389

«حق»

برای شما که مدام می­‌پرسید و حتی برای شما که تا به حال هیچ درباره­‌اش نپرسیده‌­اید!

دومِ دبیرستان بودم که با پدیده‌­ای به نامِ المپیاد ادبی آشنا شدم. برخلافِ تصورتان نه مطالعۀ از قبلی وجود داشت و نه برنامه‌­ریزیِ پیوسته از سال­های آغازینِ راهنمایی! دختری 15 ساله که برای اولین بار در زندگی‌­اش با انبوهی از کتاب‌­ها و اسامی مواجه شده است! تنها چیزی که بود اشتیاق بود و اشتیاق؛ آنچه که در ساختارِ ذهنی‌­ام نمی‌­گنجید و هیچ به آن عادت نداشتم. تا دو ماه پیش­تر بچۀ آدمی بودم که درسش را می­‌خواند و نهایتِ حرکتِ خلاقانه و باحالش(!) خواندنِ هزاربارۀ قصه­‌های صبحی بود و زنانِ کوچک و جلالِ آل احمدِ تهوع­‌آورِ دل­پذیر! پذیرشِ این جریانِ خلافِ عادت در ساختارِ ذهنیِ دختری که تازه دارد می‌­فهمد ساختارِ ذهنی چیست، سخت دشوار بود. مقاومتی مُهلک را نوید می‌­داد. مقاومتی شبیه به آنچه در جریانِ انتخابِ رشته برایم اتفاق افتاده بود.

عادت به تکانه‌­های شدید در سیرِ خطیِ زندگی‌­ام نداشتم اما می‌­دانستم همان اندازه که از ریاضی و فیزیک بیزارم، به چیزِ دیگری علاقه‌­مندم. اشتیاقی بی‌­انتها بود که قبلاً نمی‌­دانستم برای چه در وجودم نهاده شده است. حالا نم‌­نمک داشتم می‌­فهمیدمش. از آخرین باری که به سختی جنگیده بودم، خیلی چیزی نگذشته بود. هنوز خسته بودم. توقع داشتم به پاسِ تلاش‌­هایم دو سه سالی را آرام و بی‌­دغدغه سپری کنم. آن روز می‌­دانستم تصمیمی که گرفته‌­ام درست است. می‌­دانستم هر رشته‌­ای به جز انسانی برای من بی‌­معنا و خالی از ثمره خواهد بود. امروز هم خارخارِ تصمیمِ درستِ دیگری پوستِ قلبم را قلقلک می‌­داد. برای من، این هم تصمیمِ درست اما دشوارِ دیگری بود.

بالاخره معلمی آمد و با خودش ادبیات را به مدرسۀ فرهنگ آورد. معلم و کلاس‌­ها و تابستان با هم شروع شده بودند برای من. واژه‌­ای برای توصیفِ آن سال ندارم جز این که بگویم در استحاله‌­ای کلامی داشتم تبدیل به کلمه می‌­شدم. معلمی داشتیم با گرایش­‌های فکریِ معاصر-عرفانی. خودتان می­‌توانید تصور کنید خوانشِ متونِ عرفانی و هم زمان آموختنِ نقد و نظریه چقدر عجیب و دلنشین خواهد بود!

زمان می­‌گذشت و می‌­آموختیم ارزشِ زمان را. یاد گرفتیم که چ­طور به شکلِ هم­زمان درس‌­های مدرسه و المپیاد را بخوانیم. تعجب نکنید. خبری از معافیت‌­های تنبلانه نبود! کم کم اشتیاق، همراهی نا­دلپذیر و ناگهانی یافت: دلهره. به آزمون مرحلۀ اول نزدیک می­‌شدیم و می‌­دانستم المپیاد برای من فقط یک تجربۀ اصیل و راهی برای آموختن نیست؛ پیش­‌شرطی است برای تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی از طرفِ خانواده‌­ام. همین موضوع دلهره‌­ام را دو برابر می‌­کرد.

به خانه برمی‌­گشتم و 110% مطمئن بودم که قبول نمی‌­شوم. هیولایی از سمتِ راستِ سرم حمله کرده بود و آن، احساسِ پوچیِ بعد از امتحان بود. ضربه می‌­زد اما آرام و مداوم. بعد از یک هفته از سرم بیرون رفت انگار. دیوِ سمتِ چپی اما نگارین و اصیل بود؛ آدم را یادِ دیوهای شاهنامه می‌­انداخت. این دیو فکرِ قبول نشدن و تحصیل در هر رشته‌­ای جز ادبیات بود. گاه گاهی حمله می‌­کرد اما بعد از هر بار حمله‌­اش تا سه­ روز از خواب و خوراک می­‌افتادم. اولین علایمِ بیماری شروع شد. شب­‌ها به محضِ دراز کشیدن، دیوِ عزیز به قلبم نقلِ ­مکان می‌­کرد و چنان دلِ بیچاره را می‌­تپاند که راهی جز استعمالِ پروپرانول باقی نمی‌­ماند.

با اعلامِ منابعِ مرحلۀ دوم وضعیتم اندک سر و سامانی گرفت. خودم را غرق می‌­کردم در کتاب‌­ها و خوش­بختانه غریق وقتی برای فکر کردن به هیچ چیزِ دیگر جز دریا ندارد. البته ناگفته نماند که من و دیو گاهی یواشکی به هم خیره می‌­شدیم و احتمالاً هر دو به فکرِ پیدا کردنِ راهی برای دوستی با هم بودیم. یادم نرفته؛ بله! امان بدهید: نتایجِ مرحلۀ اول هم اعلام شد. نه تنها من، که خیلِ عظیمی دانش­‌آموزِ خالی ­الذهن هم قبول شده بودند.

حال و هوای عید را همه ­جا تجربه کرده بودم جز در مدرسه. دومِ عید بود و ده، دوازده دانش­‌آموز به همراهِ مسافرانِ نوروزی پشتِ در منتظر بودیم تا آقای نقدی، سرایدارِ عزیزِ مدرسۀ فرهنگ، در را باز کند. شدتِ تعجبِ مسافران را درک می‌­کردیم. حقیقتاً تا پیش از این هیچ درسی نمی‌­توانست آن­قدر مهم باشد که عیدمان را در مدرسه بگذرانیم. نسترن بلند بلند از روی تذکره می­‌خواند و از آن سوی کلاس جنید را می‌­دیدم که مراقب است آراء عرفانی‌­اش تحریف نشود. راستی نسترن تنها دوستم و بهترین دوستم بود. (هنوز هم همین یک دوست را دارم.) او قبل از من توانست خودش را به دیو معرفی کند. انصافاً روابطِ عمومیِ فوق­العاده‌­ای داشت.

بوی بهار می‌­آمد، شب‌­ها بیشتر. این را وقتی فهمیدم که شب‌­بیداری‌­ها شروع شده بود. آنقدر بیدار ماندم و قهوه خوردم که بالاخره دیو از زیرِ پوستم سر درآورد. یک روز صبح گیج و منگ بعد از دو ساعتی چرتِ سحرگاهی بیدار شدم و تمامِ تنم را دانه‌­های قرمز و ملتهب پوشانده بود. کِی؟ دوازده روز مانده به آزمونِ مرحلۀ دوم. از آن روز به بعد هر شب رأسِ ساعتِ یازده، تلفن زنگ می‌­خورد و ساعت و مقدارِ خوابِ من از مادرم پرسیده می‌­شد. بله! معلمی سرسخت و عجیب داشتم.

کتاب­‌های به زعمِ من مهم، یکی یکی از قفسه­‌های کتابخانه پایین می‌­آمدند و آمادۀ رفتن می‌­شدند. سعی می‌­کردم به منظم‌­ترین شکلِ ممکن در چمدان جایشان بدهم اما نصفی از کتاب‌ها جا نمی‌­شدند. این کوچکترین مشکلم بود البته. سه روز پیش اسامیِ قبول‌­شدگانِ مرحلۀ دوم و مدرسانِ دورۀ تهران اعلام شد. اولی سخت شادمانم کرد و دومی ترسان. هرگز در تمامِ عمرم حتی اسمی این همه خداوندگارِ ادبیات را یک­جا نشنیده بودم. شاگردیِ آنان باعثِ افتخار و صد البته هراس بود برای من. نبودنِ نامِ نسترن در آن لیستِ کذا هم بر خلافِ انتظار و تصورم قضیه را پیچیده‌­تر می­کرد. اما دلم از جایی دیگر گرم و روشن می‌­شد. نامِ این روشنی‌­ها: مهسا، مرضیه و سرور بود. هم­کلاسی­‌هایی که تا پیش از این کمتر می­‌شناختمشان و حالا قرار بود همراهِ هم سفر کنیم و تجربه‌­ای مشترک بسازیم. سفری که تا به امروز برای من یکی از منحصر به فردترین تجربه‌­ها بوده و هست.

از امروز برایتان بگویم؛ امروز که این نوشتۀ قدیمی را بازنویسی می‌­کنم، دانش‌­آموختۀ دکتریِ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاهِ شیراز هستم. تصمیم گرفتم که از این شهرِ مبارک به سفر نروم و تمامِ مقاطعِ تحصیلی را همینجا که قندِ مکرر است، بچشم. احتمالاً از ملاقاتم با پیرِ بغداد به راحتی توانسته‌­اید حدس بزنید که گرایشِ تخصصیِ من ادبیاتِ عرفانی است و بستگی‌­ام به شیراز، این برجِ اولیاء، نه از سرِ ترس و وابستگی که از آن چیزِ دیگر است.

امروز در تکاپوی یافتنِ شغلی درخور هستم، شغلی که در آن تمام ظرفیت‌­های وجودی­‌ام فرصتِ نفس کشیدن داشته باشند، حتی آن دیوِ نگارینم که حالا حسابی برای خودش کسی شده و با نامِ کمال­‌گرایی افراطی خوانده می‌­شود.

امروز تقلا می­کنم طرحِ پسادکتری‌­ام را هر چه زودتر سر و سامان بدهم و در همین حین تجربه‌­ای نو را که سراسر زندگی و زنانگی است با آغوشی باز بپذیرم.

امروز می‌­کوشم همان معلمِ سرسخت و پر اشتیاقی باشم که به راستی در آن روزها برای خودم راهنما و پشت­گرمی بود.

امروز اتفاقاً نسترن زنگ زد و گفت: رسالۀ دکتری‌­اش با موضوعِ ادبیاتِ داستانی به مرحلۀ دفاع بسیار نزدیک است و مقالۀ مشترکمان دیشب تا صبح وقتش را گرفته اما خوب چیزی از کار درآمده.

امروز با خیالی آسوده و دلی روشن به شما می‌­گویم: «زندگی گر هزار باره بود، بارِ دیگر تو، بارِ دیگر تو» : ادبیات برای من تنها انتخاب و بهترین انتخاب بود.

راستی من فاطمه طوبایی، زادۀ سی و یکمِ فروردینِ هزار و سیصد و هفتاد و دو در شیرازِ مینو طراز هستم.

فاطمه زرگرباشی، مدال طلای المپیاد جهانی نجوم

سلام!
من فاطمه زرگرباشی هستم. المپیاد رو آخرهای سال دوم دبیرستان شروع کردم. ما کلاس‌ المپیاد زیادی نداشتیم، مثلاً ماهی یک بار و به خاطر همین بیشتر المپیاد رو خودمون از کتابها میخوندیم و مسئله حل میکردیم و وقتی که کلاس داشتیم رفع اشکال میکردیم. وقتی مرحله دو قبول شدم خیلی خوشحال شدم! بعد هم سه ماه دوره که از یه طرف سخت و پرفشار بود چون رقبا خیلی قوی بودن. ولی از طرف دیگه خیلی خوش گذشت، مخصوصا رصدهاش. وقتی توی دوره تونستم مدال طلا بگیرم، برای خیلی‌ها مدال آوردن یکی از شهری غیر تهران و اون هم دختر (چون اکثر مدالهای طلا پسر بودن، و سه سال بود طلای دختر نداشتیم) خیلی عجیب بود. از حدود آبان رفتیم دوره تیم. توی آزمونهای انتخابی تیم تونستم نفر اول تیم یک بشم. تابستان سال بعد برای مسابقات جهانی به اندونزی رفتیم. اونجا من و دو نفر دیگه از هم‌تیمی‌هام تونستیم مدال طلا بیاریم. و بخاطر یک سوال کروی که درباره کوتاه‌ترین مسیر هواپیما از یک شهر به یک شهر دیگه بود کاپ خلاقیت گرفتم!
بعد از المپیاد هم وارد دانشگاه شریف شدم و مهندسی مکانیک خوندم. تا چند سال کنار دانشگاه المپیاد هم تدریس میکردم. بعد از کارشناسی، دوره ارشد رو هم مهندسی مکانیک گرایش کنترل توی شریف خوندم. الان دانشجوی دکترای مشترک دانشگاه ای تی اچ زرویخ و شرکت دیزنی ریسرچ هستم و موضوع کارم یادگیری تقویتی برای ربات‌های چهارپا و انسان‌نما هست. از المپیاد تقریبا فاصله گرفتم اما هنوز هم نجوم رو آماتوری دنبال میکنم و اخیرا دارم عکاسی نجومی رو امتحان میکنم.

error: