«حق»
برای شما که مدام میپرسید و حتی برای شما که تا به حال هیچ دربارهاش نپرسیدهاید!
دومِ دبیرستان بودم که با پدیدهای به نامِ المپیاد ادبی آشنا شدم. برخلافِ تصورتان نه مطالعۀ از قبلی وجود داشت و نه برنامهریزیِ پیوسته از سالهای آغازینِ راهنمایی! دختری 15 ساله که برای اولین بار در زندگیاش با انبوهی از کتابها و اسامی مواجه شده است! تنها چیزی که بود اشتیاق بود و اشتیاق؛ آنچه که در ساختارِ ذهنیام نمیگنجید و هیچ به آن عادت نداشتم. تا دو ماه پیشتر بچۀ آدمی بودم که درسش را میخواند و نهایتِ حرکتِ خلاقانه و باحالش(!) خواندنِ هزاربارۀ قصههای صبحی بود و زنانِ کوچک و جلالِ آل احمدِ تهوعآورِ دلپذیر! پذیرشِ این جریانِ خلافِ عادت در ساختارِ ذهنیِ دختری که تازه دارد میفهمد ساختارِ ذهنی چیست، سخت دشوار بود. مقاومتی مُهلک را نوید میداد. مقاومتی شبیه به آنچه در جریانِ انتخابِ رشته برایم اتفاق افتاده بود.
عادت به تکانههای شدید در سیرِ خطیِ زندگیام نداشتم اما میدانستم همان اندازه که از ریاضی و فیزیک بیزارم، به چیزِ دیگری علاقهمندم. اشتیاقی بیانتها بود که قبلاً نمیدانستم برای چه در وجودم نهاده شده است. حالا نمنمک داشتم میفهمیدمش. از آخرین باری که به سختی جنگیده بودم، خیلی چیزی نگذشته بود. هنوز خسته بودم. توقع داشتم به پاسِ تلاشهایم دو سه سالی را آرام و بیدغدغه سپری کنم. آن روز میدانستم تصمیمی که گرفتهام درست است. میدانستم هر رشتهای به جز انسانی برای من بیمعنا و خالی از ثمره خواهد بود. امروز هم خارخارِ تصمیمِ درستِ دیگری پوستِ قلبم را قلقلک میداد. برای من، این هم تصمیمِ درست اما دشوارِ دیگری بود.
بالاخره معلمی آمد و با خودش ادبیات را به مدرسۀ فرهنگ آورد. معلم و کلاسها و تابستان با هم شروع شده بودند برای من. واژهای برای توصیفِ آن سال ندارم جز این که بگویم در استحالهای کلامی داشتم تبدیل به کلمه میشدم. معلمی داشتیم با گرایشهای فکریِ معاصر-عرفانی. خودتان میتوانید تصور کنید خوانشِ متونِ عرفانی و هم زمان آموختنِ نقد و نظریه چقدر عجیب و دلنشین خواهد بود!
زمان میگذشت و میآموختیم ارزشِ زمان را. یاد گرفتیم که چطور به شکلِ همزمان درسهای مدرسه و المپیاد را بخوانیم. تعجب نکنید. خبری از معافیتهای تنبلانه نبود! کم کم اشتیاق، همراهی نادلپذیر و ناگهانی یافت: دلهره. به آزمون مرحلۀ اول نزدیک میشدیم و میدانستم المپیاد برای من فقط یک تجربۀ اصیل و راهی برای آموختن نیست؛ پیششرطی است برای تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی از طرفِ خانوادهام. همین موضوع دلهرهام را دو برابر میکرد.
به خانه برمیگشتم و 110% مطمئن بودم که قبول نمیشوم. هیولایی از سمتِ راستِ سرم حمله کرده بود و آن، احساسِ پوچیِ بعد از امتحان بود. ضربه میزد اما آرام و مداوم. بعد از یک هفته از سرم بیرون رفت انگار. دیوِ سمتِ چپی اما نگارین و اصیل بود؛ آدم را یادِ دیوهای شاهنامه میانداخت. این دیو فکرِ قبول نشدن و تحصیل در هر رشتهای جز ادبیات بود. گاه گاهی حمله میکرد اما بعد از هر بار حملهاش تا سه روز از خواب و خوراک میافتادم. اولین علایمِ بیماری شروع شد. شبها به محضِ دراز کشیدن، دیوِ عزیز به قلبم نقلِ مکان میکرد و چنان دلِ بیچاره را میتپاند که راهی جز استعمالِ پروپرانول باقی نمیماند.
با اعلامِ منابعِ مرحلۀ دوم وضعیتم اندک سر و سامانی گرفت. خودم را غرق میکردم در کتابها و خوشبختانه غریق وقتی برای فکر کردن به هیچ چیزِ دیگر جز دریا ندارد. البته ناگفته نماند که من و دیو گاهی یواشکی به هم خیره میشدیم و احتمالاً هر دو به فکرِ پیدا کردنِ راهی برای دوستی با هم بودیم. یادم نرفته؛ بله! امان بدهید: نتایجِ مرحلۀ اول هم اعلام شد. نه تنها من، که خیلِ عظیمی دانشآموزِ خالی الذهن هم قبول شده بودند.
حال و هوای عید را همه جا تجربه کرده بودم جز در مدرسه. دومِ عید بود و ده، دوازده دانشآموز به همراهِ مسافرانِ نوروزی پشتِ در منتظر بودیم تا آقای نقدی، سرایدارِ عزیزِ مدرسۀ فرهنگ، در را باز کند. شدتِ تعجبِ مسافران را درک میکردیم. حقیقتاً تا پیش از این هیچ درسی نمیتوانست آنقدر مهم باشد که عیدمان را در مدرسه بگذرانیم. نسترن بلند بلند از روی تذکره میخواند و از آن سوی کلاس جنید را میدیدم که مراقب است آراء عرفانیاش تحریف نشود. راستی نسترن تنها دوستم و بهترین دوستم بود. (هنوز هم همین یک دوست را دارم.) او قبل از من توانست خودش را به دیو معرفی کند. انصافاً روابطِ عمومیِ فوقالعادهای داشت.
بوی بهار میآمد، شبها بیشتر. این را وقتی فهمیدم که شببیداریها شروع شده بود. آنقدر بیدار ماندم و قهوه خوردم که بالاخره دیو از زیرِ پوستم سر درآورد. یک روز صبح گیج و منگ بعد از دو ساعتی چرتِ سحرگاهی بیدار شدم و تمامِ تنم را دانههای قرمز و ملتهب پوشانده بود. کِی؟ دوازده روز مانده به آزمونِ مرحلۀ دوم. از آن روز به بعد هر شب رأسِ ساعتِ یازده، تلفن زنگ میخورد و ساعت و مقدارِ خوابِ من از مادرم پرسیده میشد. بله! معلمی سرسخت و عجیب داشتم.
کتابهای به زعمِ من مهم، یکی یکی از قفسههای کتابخانه پایین میآمدند و آمادۀ رفتن میشدند. سعی میکردم به منظمترین شکلِ ممکن در چمدان جایشان بدهم اما نصفی از کتابها جا نمیشدند. این کوچکترین مشکلم بود البته. سه روز پیش اسامیِ قبولشدگانِ مرحلۀ دوم و مدرسانِ دورۀ تهران اعلام شد. اولی سخت شادمانم کرد و دومی ترسان. هرگز در تمامِ عمرم حتی اسمی این همه خداوندگارِ ادبیات را یکجا نشنیده بودم. شاگردیِ آنان باعثِ افتخار و صد البته هراس بود برای من. نبودنِ نامِ نسترن در آن لیستِ کذا هم بر خلافِ انتظار و تصورم قضیه را پیچیدهتر میکرد. اما دلم از جایی دیگر گرم و روشن میشد. نامِ این روشنیها: مهسا، مرضیه و سرور بود. همکلاسیهایی که تا پیش از این کمتر میشناختمشان و حالا قرار بود همراهِ هم سفر کنیم و تجربهای مشترک بسازیم. سفری که تا به امروز برای من یکی از منحصر به فردترین تجربهها بوده و هست.
از امروز برایتان بگویم؛ امروز که این نوشتۀ قدیمی را بازنویسی میکنم، دانشآموختۀ دکتریِ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاهِ شیراز هستم. تصمیم گرفتم که از این شهرِ مبارک به سفر نروم و تمامِ مقاطعِ تحصیلی را همینجا که قندِ مکرر است، بچشم. احتمالاً از ملاقاتم با پیرِ بغداد به راحتی توانستهاید حدس بزنید که گرایشِ تخصصیِ من ادبیاتِ عرفانی است و بستگیام به شیراز، این برجِ اولیاء، نه از سرِ ترس و وابستگی که از آن چیزِ دیگر است.
امروز در تکاپوی یافتنِ شغلی درخور هستم، شغلی که در آن تمام ظرفیتهای وجودیام فرصتِ نفس کشیدن داشته باشند، حتی آن دیوِ نگارینم که حالا حسابی برای خودش کسی شده و با نامِ کمالگرایی افراطی خوانده میشود.
امروز تقلا میکنم طرحِ پسادکتریام را هر چه زودتر سر و سامان بدهم و در همین حین تجربهای نو را که سراسر زندگی و زنانگی است با آغوشی باز بپذیرم.
امروز میکوشم همان معلمِ سرسخت و پر اشتیاقی باشم که به راستی در آن روزها برای خودم راهنما و پشتگرمی بود.
امروز اتفاقاً نسترن زنگ زد و گفت: رسالۀ دکتریاش با موضوعِ ادبیاتِ داستانی به مرحلۀ دفاع بسیار نزدیک است و مقالۀ مشترکمان دیشب تا صبح وقتش را گرفته اما خوب چیزی از کار درآمده.
امروز با خیالی آسوده و دلی روشن به شما میگویم: «زندگی گر هزار باره بود، بارِ دیگر تو، بارِ دیگر تو» : ادبیات برای من تنها انتخاب و بهترین انتخاب بود.
راستی من فاطمه طوبایی، زادۀ سی و یکمِ فروردینِ هزار و سیصد و هفتاد و دو در شیرازِ مینو طراز هستم.

